![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ را تقدیم میکنم به تمام پروانه صفت های این گیتی |
|
Hi my dear friend.How are you? I'm so sorry for my lazy.
I'm so bussy.My family and me have to change we're house. .We have to go to other house tomorrow I must try to up better than past. Babye honeys |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 21:18 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
The Rose Within A certain man planted a rose and watered it faithfully and before it blossomed, he examined it. He saw the bud that would soon blossom, but noticed thorns upon the stem and he thought, "How can any beautiful flower come from a plant burdened with so many sharp thorns? Saddened by this thought, he neglected to water the rose, and just before it was ready to bloom... it died. So it is with many people. Within every soul there is a rose. The God-like qualities planted in us at birth, grow amid the thorns of our faults. Many of us look at ourselves and see only the thorns, the defects. We despair, thinking that nothing good can possibly come from us. We neglect to water the good within us, and eventually it dies. We never realize our potential. Some people do not see the rose within themselves; someone else must show it to them. One of the greatest gifts a person can possess is to be able to reach past the thorns of another, and find the rose within them. Help others to realize they can overcome their faults. If we show them the "rose" within themselves, they will conquer their thorns. Only then will they blossom many times over. رز درون شخصی گل رزی را کاشت و تا قبل از گل دادن منظم از آن مراقبت و آبیاریش کرد. غنچه ای که بزودی می خواست شکوفا شود را مشاهده کرد ، اما به خار های روی ساقه توجه کرد و با خودش فکر کرد که چه طور ممکن است گلی زیبا از گیاهی با چنین خارهای تیزی بوجود بیاید؟ با این نوع طرز فکر از آبیاری گل دست کشید و درست قبل از اینکه غنچه بشکفد گل خشک شد. این کاریست که خیلی از افراد انجامش می دهند. درون هر روحی گل رزی وجود دارد. صفات و ظرفیت هایی خدایی در هنگام تولد در ما نهاده شده که در میان خار های عیب ها و کاستی هایمان رشد می کنند. خیلی از ما وقتی به خودمان نگاه می کنیم خار ها و کاستی ها را می بینیم و از اینکه کار مثبتی از ما سر بزند ناامید می شویم و از آبیاری خوبی های درونمان دست می کشیم تا عاقبت می میرند و هیچگاه متوجه ظرفیت ها و توانایی هایمان نمی شویم. بسیاری متوجه رز درونشان نمی شوند و نیاز دارند تا دیگران آن را نشانشان دهند.ارزشمند ترین هدیه ای که کسی می تواند بدست بیاورد این است که به ورای خارهای دیگران برسد و رز درونشان را کشف کند. به دیگران کمک کنید تا به این باور برسند که می توانند بر مشکلاتشان غلبه کنند. اگر رز درون را نشانشان دهیم قطعا بر مشکلاتشان غلبه خواهند کرد و در همان لحظه بار ها و بارها خواهند شکفت. منبع: Indianchild ترجمه :سعید ضروری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 12:53 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
The butterfly & the cocoon A small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon. Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled. The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly. The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward. Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly. شکاف کوچکی بر روی پیله کرم ابریشمی ظلاهر شد. مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد. او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قیچی شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هایش چروکیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز کند. اما این طور نشد. در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز کند. مرد مهربان پی نبرد که خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده. به این صورت که مایع خاصی از بدنش ترشح می شود که او را قادر به پرواز می کند. بعضی اوقات تلاش و کوشش تنها چیزی است که باید انجام دهیم. اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا کرده بود در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز کنیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 16:53 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
The purpose of life A long time ago, there was an Emperor who told his horseman that if he could ride on his horse and cover as much land area as he likes, then the Emperor would give him the area of land he has covered. Sure enough, the horseman quickly jumped onto his horse and rode as fast as possible to cover as much land area as he could. He kept on riding and riding, whipping the horse to go as fast as possible. When he was hungry or tired, he did not stop because he wanted to cover as much area as possible. Came to a point when he had covered a substantial area and he was exhausted and was dying. Then he asked himself, "Why did I push myself so hard to cover so much land area? Now I am dying and I only need a very small area to bury myself." One day when we look back , we will realize that we don't really need that much, but then we cannot turn back time for what we have missed. Life is not about making money, acquiring power or recognition . Life is definitely not about work! Work is only necessary to keep us living so as to enjoy the beauty and pleasures of life. Life is a balance of Work and Play, Family and Personal time. You have to decide how you want to balance your Life. Define your priorities, realize what you are able to compromise but always let some of your decisions be based on your instincts. Happiness is the meaning and the purpose of Life, the whole aim of human existence. But happiness has a lot of meaning. Which king of definition would you choose? Which kind of happiness would satisfy your high-flyer soul?
سال ها پیش، حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت: مقدار سرزمین هایی را که بتواند با اسبش طی کند را به او خواهد بخشید. همان طور که انتظار می رفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمین ها سوار بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن. با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت. حتی وقتی گرسنه و خسته بود، متوقف نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند. وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود به نقطه ای رسید . خسته بود و داشت می مرد. از خودش پرسید: چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدرا زمین بدست بیاروم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم. داستان بالا شبیه سفر زندگی خودمان است. برای بدست آوردن ثروت، قدرت و شهرت سخت تلاش می کنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف کرد، غفلت می کنیم تا با زیبایی ها و سرگرمی های اطرافمان که دوست داریم مشغول باشیم. وقتی به گذشته نگاه می کنیم. متوجه خواهیم شد که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمی توان آب رفته را به جوی بازگرداند. زندگی تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نیست. زندگی قطعا فقط کار نیست ، بلکه کار تنها برای امرار معاش است تا بتوان از زیبایی ها و لذت های زندگی بهره مند شد و استفاده کرد. زندگی تعادلی است بین کار و تفریح، خانواده و اوقات شخصی. بایستی تصمیم بگیری که چه طور زندگیت را متعادل کنی. اولویت هایت را تعریف کن و بدان که چه طور می توانی با دیگران به توافق برسی اما همیشه اجازه بده که بعضی از تصمیماتت بر اساس غریزه درونیت باشد. شادی معنا و هدف زندگی است. هدف اصلی وجود انسان. اما شادی معنا های متعددی دارد. چه نوع شادی را شما انتخاب می کنید؟ چه نوع شادی روح بلند پروازتان را ارضا خواهد کرد؟ Short Stories:منبع با کمی تغییر در متن اصلی ترجمه:سعید ضروری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 12:6 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water. The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air. Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret.
موفقیت و سقراط مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود. سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا" سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 10:56 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
Destiny
During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt. On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose." "Destiny will now reveal itself." He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious. After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny." "Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides. سرنوشت در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند. در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد". "سرنوشت خود مشخص خواهد کرد". سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)" ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست". |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 22:18 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
THE STORY OF JEANS
The year is 1853, and the palace is A man asks him: “What are you going to do with that cloth?” Strauss answers: “I’m going to make tents” The man says: “I don’t need a tent, but I want a strong pair of pants. Look at my pants they’re full of holes.” Levi makes a pair of pants from the strong cloth. The man is happy with the pants. They’re a big success. Soon everyone wants a pair of pants just like the man’s pair. Levi makes one more, ten more hundreds more thousands more. That’s the history of your jeans.
تاریخچه ی پیدایش (شلوار) جین سال 1853 مردم از برخی کشورها به کالیفرنیا می آمدند.آنها به دنبال طلا میگشتند.آنها به پولدار شدن فکر میکردند.لیوای استروس یکی از آنها بود.او 24 سال داشت و آلمانی تبار بود و نیز مانند بقیه به دنبال پولدار شدن و کشف طلا... او پارچه ای از کشور آلمان برای ساخت چادر (خیمه گاه) در معدن طلا با خود آورده بود. مردی از او پرسید: میخواهی با این پارچه چه کار کنی؟ او گفت: میخواهم چادر (خیمه گاه) بسازم. مرد گفت: من به چادر نیاز ندارم اما من یک شلوار خیلی مقاوم لازم دارم! شلوار من رو نگاه کن.پر از سوراخ است! لیوای استروس شلواری از آن پارچه ی مقاوم ساخت.آن مرد بابت شلوار خوشحال شد. آنها به یک موفقیت بزرگ دست پیدا کردند.به زودی تک تک مردم خواستار شلواری فقط با جنس آن پارچه ی آلمانی شدند! لیوای از آن شلوار ده ها ، صد ها و هزار ها ساخت.و این بود داستان ساخت و پیدایش شلوار جین شما! ترجمه: ح.رابودان Rendering : H.raboudan |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 22:49 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 بهمن1386ساعت 20:1 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
Alexander Fleming His name was Fleming, and he was a poor Scottish farmer. One day, while trying to eke out a living for his family, he heard a cry for help coming from a nearby bog. He dropped his tools and ran to the bog. There, mired to his waist in black muck, was a terrified boy, screaming and struggling to free himself. Farmer Fleming saved the lad from what could have been a slow and terrifying death. The name of the nobleman: Lord Randolph Churchill. الكساندر فلمينگ کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت. يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید. پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند. فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد. روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید. مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود. اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم ". "شما زندگي پسرم را نجات دادی". کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم". پيشنهادش را نمی پذیرد. در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد. اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟" كشاورز با افتخار جواب داد:"بله" با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد. پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد. همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد. سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين.
مترجم:سعید ضروری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 21:3 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
How good we are چقدر شایسته ایم؟ پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
« منبع : اینترنت » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 آذر1386ساعت 16:7 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 آذر1386ساعت 14:5 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
عکس های این قسمت رو خودم نگرفتم this part is not with my camera
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 آذر1386ساعت 14:0 توسط خانم ققنوس (ح.رابودان) |
|
|
صفحه نخست Home پست الکترونیک E-Mail آرشیو Archive |
| درباره وبلاگ About Weblog |
Copyright © 2008 phoinix. All rights reserved
×درج مطالب این وب بدون ذکر نام منبع مجاز نمیباشد. ×این مکان دوشنبه ها آپ میشود! Up is in mondey × دوستان عزیزی که قصد لینک این جانب رو دارن لطفا از اسم( زیبا و منحصر به فرد beautiful & unique) استفاده کنن. Pleaze use from beautiful & unique for link in your blog با سپاس فراوان Thank's a lot |
| نوشته های پیشین Past Writnig |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 |
| آرشیو موضوعی Subject Archive |
|
داستان کوتاه Short story gallery (with my camera)1 gallery |
| پیوندها Link's |
|
دیدنی ها یادداشت های یک نسل سومی وخدائی که در این نزدیکی است يكي از بندگان خدا My Privacy آفتاب صبح Utopia |
|
RSS
|